اگر به خانه‌ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه‌ی خوشبخت بنگرم.

فصل چهارم
نقد فمنیستی سووشون

سووشون چه در زمان نگارش و چه در روزگار ما که چند دهه از انتشار آن می‌گذرد از برجسته‌ترین رمان‌هایی است که می‌توان جهان درونی و نگاه ویژه‌ی زن ایرانی را در آن جست و جو کرد. دانشور از رهگذر و دقت در کار و بار زری سووشون را پیش می‌برد و ما از دریچه‌ی چشم انداز زری با دنیای رمان آشنا می‌شویم. این دریچه‌ی تازه بی‌تردید نقطه‌ی عطفی در ادبیات داستانی ایران به شمار می‌رود. در حقیقت سووشون را باید نقطه‌ی عزیمت روایت زنانه‌ی ایرانی قلمداد کرد. بدین سان تأمل در سووشون از چشم‌انداز مطالعات فمنیستی اهمیت ویژه‌ای دارد.
جدا از آن که سووشون توسط نویسنده‌ای زن قلمی شده و جدا از آن که قهرمان اصلی آن یک زن است، از زنان بسیار دیگر و رنج‌هایشان سخن می‌گوید و به طور کلی جایگاه زن ایرانی را در جامعه توصیف و نقد می‌کند. اما سووشون با آن‌که از نظام مردسالار بارها و بارها خرده گیرانه و به تلخی سخن رانده، همه جا نتواسته است خود را از دام فراگیر آن برهاند و در برخی مواضع خواسته یا ناخواسته بدان گردن نهاده است. از این رو می‌توان این رمان را ـ که خود کوشیده منتقد نظام موجود باشد ـ نقد کرد. در این فصل می‌کوشیم ابتدا اهمیت و جایگاه سووشون را از دید فمنیستی به ویژه در قلمرو ساختار روایی آن بررسی کنیم. پس از آن به روایت نقادانه‌ی رمان می‌پردازیم و می‌کوشیم با سیمایی که دانشور از زن ایرانی ومشکلات و مسائلش ترسیم کرده، ‌دیدار کنیم. در واپسین گام به نقد فمنیستی روایت می‌پردازیم. در این مرحله با نگاهی منتقدانه به شخصیت‌های زن و کاروبارشان در این رمان خواهیم نگریست و کاستی‌های روایت را از دید فمنیستی بررسی خواهیم کرد.

الف) روایت زنانه:

سیمین دانشور را می‌توان نخستین بانوی ایرانی دانست که به زبان فارسی داستان ـ در مفهوم امروزی و فرنگی آن ـ نوشته است. پیش از او هیچ زن دیگری را سراغ نداریم که به خود جرأت انجام چنین کاری را ـ که اساساً کاری منحصراً مردانه به شمار می‌رفت ـ داده باشد. البته امینه پاکروان پیشتر به زبان فرانسه داستان‌هایی نگاشته بود.1
اگر دانشور به عنوان اولین داستان نویس فارسی زبان شناخته شده است، زنان داستان‌های او نیز اولین نسل زنان زنده، ملموس و حقیقی داستان فارسی هستند. پیش از او چهره‌ی زنان در ادبیات فارسی تنها توسط مردان توصیف می‌شد و بی‌تردید مردان، شخصیت زنان را بر پایه‌ی شناخت‌ها یا آرمان‌هایشان می‌آفریدند. پس جای شگفتی نیست که چهره‌ی زن در ادبیات مردسالار کلاسیک این‌همه با زن حقیقی فاصله دارد.
با یک نگاه کلی به ادبیات گذشته می‌بینیم که زن نقشی کاملاً منفعل و وابسته به مرد داشته و همیشه از نگاه مردان دیده شده است. زن هیچ گاه سعی نکرده ـ یا اجازه نیافته ـ خود قلم به دست گیرد و نقشی از مشکلات، احساسات و عواطف خویش بنگارد. همیشه ترجیح داده است به جای آن‌که به صورتی مستقل پا به میدان نهد در سایه‌ی حمایت مردی قدرتمندتر و پررنگ‌تر از خود نمایان شود. در ادبیات معاصر نیز این مسأله بیش و کم چشم‌گیر است. در بوف کور هدایت دو چهره‌ی کاملاً متناقض از زن به نمایش گذاشته می‌شود که هر دو در پیوند با مردان معنا می‌یابد: چهره‌ی اثیری و لکاته‌ی زن. زن اثیری یادگاری است از چهره‌ی زیبا، متعارف و کلیشه‌وار معشوقه‌ی شعرهای غنایی کلاسیک و لکاته همان زن امروزی شده و نافرمانی است که دیگر به طور مطلق از سیطره‌ی نظام مردسالار بیرون آمده و می‌کوشد چارچوب‌هایی را که در آن‌ها محصور است درهم شکند. از حصار خانه بیرون می‌خزد و این‌بار در چارچوبی دیگر و نظامی سخت مردسالارانه‌تر گرفتار می‌شود و در هیأت زن بدکار و روسپی سر از داستان‌های صادق چوبک درمی‌آورد. او درمقابل “زن معصوم و حرف شنو و اسیر زندگی خانوادگی”2 به نمایش گذارده می‌شود تا عبرتی شود برای تمام زن‌هایی که می‌کوشند سر از قفسی بیرون آورند که قرن‌های متمادی دربند آن بوده‌اند. گویی صادق چوبک زشتی‌ها و ناهنجاری‌های زندگی زنان تنها و گریخته از سایه‌ی مردان را این‌همه تلخ و زننده نشان می‌دهد تا دیگر هیچ زنی جرأت اندیشیدن به استقلال و زندگی به گونه‌ای دیگر را به خود ندهد و برای همیشه بکوشد همان معشوقه‌ی شعر فارسی باشد تا به عنوان موجودی اثیری از او به نیکویی و در هاله‌ای از تقدس یاد شود.
دانشور اما فراتر از این کلیشه‌ها کوشیده است تا چهره‌ی زن را همان گونه که واقعاً هست توصیف کند. او نه از زن اثیری سخن می‌گوید و نه از زن لکاته. او از زنی زنده، ملموس و حقیقی سخن می‌گوید. زنی که همان گونه که می‌تواند معشوق باشد، عاشقی هم می‌داند، زنی که تنها برای رفاه و آسایش مردان خلق نشده بلکه دغدغه‌ها و آرزوهای خاص خود را نیز دارد. در زندگی چنین زنی حتماً ساعت‌هایی هم هست که تنها برای خویشتن و نه برای هیچ کس دیگری ـ شوهر و بچه‌ها ـ می‌زید. زنی که حس و عاطفه دارد، می‌خندد، می‌ گرید، ‌عصبانی می‌شود و گاه سرشار از عشق و محبت به همه‌ی دنیا لبخند می‌زند و با این همه اگر خونش به جوش بیاید می‌تواند در یک لحظه به تمام وابستگی‌ها و علقه‌هایش پشت پا بزند و راه مبارزه در پیش گیرد.
دانشور به طور کلی در داستان‌هایش سعی دارد “ذهنیت زن ایرانی” را نشان دهد. “ذهنیت یک زن ایرانی با تمام مخمصه‌هایش”3. زنان در اکثر داستان‌های دانشور حضوری پررنگ دارند و اساساً یکی از مهم‌ترین علل تشخص دانشور پرداختن او به مسائل زنان است.4 دانشور از همان آغاز نویسندگی به مسائل زنان توجه بسیار نشان داد. با آن که نیمی از داستان‌های آتش خاموش (1327) مقتبس از لطیفه‌های او. هنری است، سرشار از احساسات زنانه‌ای است که در داستان نویسی ایران تازگی دارد.5 در داستان به کی سلام کنم هم احساسات و عواطف و ذهنیات زنان به خوبی نمایان شده است. در این داستان نویسنده با استفاده از “بازگویی دلواپسی‌های زنان و کنار هم نهادن جزئیاتی که حال وهوای خاص اثر را پدیده می‌آورند، شخصیت قهرمان خود را شکل می‌دهد.”6 در داستان‌های یک سر و یک بالین، تصادف، مار و مرد، مردی که برنگشت، سرگذشت یک کوچه، زایمان و … از مجموعه‌های به کی سلام کنم؟ و شهری چون بهشت نیز قهرمانان اصلی زنان هستند.
زنان داستان‌های دانشور همیشه در جست و جوی “ایمنی و سرپناهند”‌ و دست‌یابی به آرامش، اساسی‌ترین دغدغه‌ی آنان است. دانشور با بیان شوربختی‌ها، سختی‌ها و امیدهای زنان می‌کوشد به دنیای ذهنی و عینی آن‌ها هر چه بیشتر نزدیک شود.
در سووشون، جزیره‌ی سرگردانی و ساربان سرگردان با زنانی روبه روییم که میان زندگی معمولی و کلیشه‌ای و زندگی متفاوت و دیگرگون درنوسانند. زری و هستی هر دو در انتخاب بین زندگی آرام خانوادگی و فعالیت خطرآمیز سیاسی و اجتماعی‌ در تردیدند. تردید این دو در حقیقت بیانی از تردید زنان نسل ماست که هنوز موفق به انتخاب نشده‌اند. از یک سو به آسایش و رفاه زندگی در خانه و فارغ از دغدغه‌های سیاسی دل بسته‌اند و از سوی دگر آگاهی‌های جسته و گریخته‌ای که از این سو و آن سوی جامعه به دست می‌آورند، آرامشان نمی‌گذارد و هر روز تب فعالیت اجتماعی و دیگرگون شدن و دیگرگون کردن را در آن‌ها تشدید می‌کند. بسیاری از ناقدان، زن بودن دانشور را عامل اصلی موفقیت او در توصیف دقیق، ظریف و حقیقی زنان داستان‌هایش دانسته‌اند.8 اما باید به این نکته نیز توجه داشت که صرف زن بودن نمی‌تواند باعث شود تا نویسنده اثری موفق ـ از دیدگاه فمنیستی ـ بیافریند. چه بسا داستان‌هایی که اگر نام نویسنده‌اشان را ندانیم، نتوانیم تشخیص دهیم که توسط یک زن نگاشته شده است. در بسیاری از داستان‌های زنان نیز زن به صورت راستین ترسیم نمی‌شود. زنان نویسنده‌ی فراوانی را می‌توان نام برد که تحت تأثیر نگاه مردانه و به تقلید از آن‌ها می‌نویسند. نگاه مرد سالارانه به زن درجامعه‌ی ما به قدری ریشه دوانده و درونی شده است که حتی زنان نیز به سختی می‌توانند خود را از بند آن برهانند.
“زنان نویسنده‌ای که می‌کوشند خارج از چارچوب‌های مرسوم به احساسات و امیال زنان بپردازند با مشکلات گوناگون مواجه می‌شوند، زیرا ناگزیر از طرح مسائلی بحث انگیز ومشوش کننده‌اند.”9
توضیح این نکته ضرورت دارد که پرداختن فراوان دانشور به مسائل زنان بدان معنا نیست که او از دنیای مردان و آفرینش قهرمانان مرد کاملاً فاصله گرفته است. در آثار دانشور مردان نیز در کنار زنان به عنوان موجوداتی مستقل و قهرمانانی زنده توصیف می‌شوند. گویی دانشور دنیایی آرمانی را در نظر داشته که در آن زن و مرد هر کدام نقش حقیقی خود را بازیافته و در جایگاه اصلی خود ایستاده و بی آن‌که قصد تصاحب حق دیگری را داشته باشند، می‌زیند.
“با این نظر گاه نویسنده به حوزه‌ی ادبی فمنیستی معاصر گام می‌نهد… روی هم رفته دانشور به حوزه‌ی چپ جنبش فمنیستی معاصر تعلق دارد. خواست او بازیافت حقوق از دست رفته‌ی زنان است نه برابری کامل با مرد.”10
اگر ساختار روایی سووشون را از زاویه دید فمینیستی در نظر آوریم با سه محور عمده سروکار خواهیم داشت: نویسنده، راوی و قهرمان. سووشون به قلم یک زن روایت می‌شود و زاویه دید آن راوی سوم شخصی است که بر نگاه و رفتار و پندار زری متمرکز است. قهرمان داستانی آن هم یک زن است، هرچند ماجراها و حوادث داستان بر محور یوسف ـ یک مرد ـ می‌چرخد. در جای جای این رمان می‌توان نگاه و احساس زنانه را بازیافت. نویسنده در آغاز رمان مخاطب را با زری همراه می‌کند و جهانی را به او می‌نمایاند که زری شاهد بی‌طرف آن است. در سووشون زنی مرفه و تحصیل‌کرده را می‌بینیم که عاشق شوهر و بچه‌هایش است. با او به شهر می‌رویم و رنج و بدبختی مردم را نظاره می‌کنیم و قلبمان به درد می‌آید. در خانه هم که هم‌نشین زری هستیم باید یا دلشوره‌ی خسرو را داشته باشیم یا یوسف را و هرچند هیچ‌گاه به جمع جدی مردان راه نداریم اما از پشت در گوش ایستادن ها و سرمیز غذا نشستن‌ها ـ همراه با مردان ـ می‌توانیم اطلاعاتی کسب کنیم و نگران‌تر شویم. اما هیچ کدام از این دلشوره‌ها و نگرانی‌ها نمی‌توانند ما را از توجه به زیبایی‌های و قشنگی‌های طبیعت فارغ کند. در سووشون طبیعت و توجه به آن مجالی فراهم می‌آورد تا نگاه شاعرانه‌ی زنانه نمایان شود. زری با طبیعت دم‌خور است و با آن ارتباطی شهودی دارد. در لحظات شادی و سرخوشی آن را با نگاهی شاعرانه می‌نگرد:
‌”لب جوی نرگس‌ها باز می‌شدند و عکس خود را به آب یادگاری می‌دادند و آب می‌گذشت و گمشان می‌کرد… بهار که می‌شد بنفشه‌های سفید و بنفش نجیبانه با آب گذرا سلام و علیک می‌کردند و هیچ توقعی نداشتند.” (56)
اما همین طبیعت زیبا، در لحظات غم و اندوه زری شکلی دیگر به خود می‌گیرد.:”به نظر آمد باغ شادابی خود را از دست داده،‌ بر روی همه‌ی درخت‌ها غبار نشسته،‌ برگ‌هایشان زرد کرده، سوخته.‌..” (241) هم حسی زری با طبیعت به اندازه‌ای نیرومند است که پیوسته در اوج غلیان عواطف به یاد آن می‌افتد. احساسات خود را با مظاهر و جلوه‌های طبیعت یکی می‌انگارد. مثلاً زمانی که به صرافت نبودن خسرو و هرمز می‌افتد و می‌داند یوسف با آگاه شدن از جریان سحر و وادادن آن به حاکم از جا درخواهد رفت، طبیعت ناگهان نقابی ستیزه‌جویانه به چهره‌ می‌زند. زری حتی می‌تواند صدای دعوا و بحث جیرجیرک‌ها و قورباغه‌ها را بشوند و خواب درخت‌ها زیر “لحاف سنگین آسمان” را حدس بزند. در این لحظات زری آرزو می‌کند
“کاش باد می‌آمد یا او می‌توانست مثل باد نهیب بزند و آدم‌ها و درخت‌ها را به حرکت برانگیزد. کاش آسمان صاف می‌شد و باغی می‌شد پر از میلیون‌ها چشم. کاش لب‌های وراج درخت‌ها سر حرف را باز می‌کردند.”(116)
در سووشون حتی زنان دیوانه هم با طبیعت انس و دوستی دارند. خانم فتوحی همیشه کنار پنجره نشسته و منتظر است کسی او را به باغ صدو بیست و چهار هزار متری ببرد و در دفترچه‌ی یادداشتش با “خط علم اجنه‌ای” وصف یک باغ با آبشارها و دریاچه‌ها و گل‌های نیلوفر شکفته روی آب و درخت‌های اقاقیا وزبان گنجشک را می‌نویسد. (106) زن خدا نیز زیر درخت کاج به انتظار خدا می‌نشیند (102) حتی باغچه‌ی کوچک حیاط دیوانه خانه هم با حال بیماران دچار تحول می‌شود. وقتی تیفوس در بین دیوانه‌ها شیوع پیدا می‌کند، باغچه‌ بی‌گل می‌شود و دیگر از گل‌های لاله عباسی و گل‌های سرخ نشانی نمی‌ماند.
توجه زنان سووشون به طبیعت و نگاه شاعرانه‌ی آن‌ها در ساختار کلی رمان اهمیت بسیار دارد و بیانگر تفاوت نگاه زنانه و مرادنه است. زن بودن نویسنده / راوی حتی در تشبیهات ساده و پیش پاافتاده‌ی رمان نیز اثر می‌نهد. دانشور و زری هر دو به واسطه‌ی مستر زینگر با خیاطی آشنا شده‌اند و این آشنایی در نگاهشان تا اندازه‌ای تأثیر گذاشته که حتی سجاف‌ها و دالبرهای خنده‌ی یوسف را می‌بینند:” (یوسف) همیشه سعی می‌کرد به روی زنش بخندد. با لب‌هایی که انگار هم سجاف داشت و هم دالبر”(5)
سووشون ـ همان‌گونه که پیش تر یادآور شدیم ـ رمانی اجتماعی است. نویسنده در آن کوشیده است تا تعارض نگاه و اندیشه‌ی زنانه را با حوادث و اتفاقات اجتماعی نشان دهد. سراپای روایت آکنده از مسائل اجتماعی و دغدغه‌های سیاسی است و فضایی را می‌نمایاند که از دردها و رنج‌های مردم ملتهب شده است و از این نظر با نگاه آرامش طلب و مسالمت‌جوی زنان در تعارض است. شخصیت زری در این رمان با شخصیت یوسف کاملاً متفاوت است. یوسف بی‌توجه به جلوه‌های زیبایی شناختی و شاعرانه می‌کوشد در مبارزه‌‌ای که آغاز کرده، پیروز بشود. لحن او سخت و خشن و شخصیتش ـ به جز در برخی صحنه‌ها که عموماً همراه زری است ـ نا‌آرام و مشوش است. او فرصت پرداختن به طبیعت و زیبایی‌های آن را ندارد اما زری برعکس، شبیه یک شاعر به دنیا می‌نگرد و مقدس‌ترین مبارزه‌ای که می‌شناسد مبارزه در راه آرامش و رفاه خانواده‌اش است و بزرگترین دغدغه‌اش دور کردن یوسف و خسرو از خطر است. این نگاه حتی در تربیت کودکانش نیز تأثیر می‌گذارد. زری دوقلوهایش را با تخیل بزرگ می‌کند و می‌کوشد میان آن‌ها و طبیعت الفتی ظریف برقرار سازد. آن‌ها را به قدری با ستاره‌ها خوگر می‌کند که بدون در دست داشتن کلید گنجه‌ی آسمان و ستاره‌هایش خوابشان نمی‌برد. به آن‌هامی‌گوید: “اگر یک جایی زیر سایه بند نشوید خورشید خانم عصبانی می‌شود و سیخ داغ به تن نرم و نازکتان فرو می‌کند”(80) دوقلوها با این قصه‌های شاعرانه و تخیلات دورودراز بزرگ می‌شوند تا سال‌ها بعد نقش زری را بار دیگر به اجرا درآورند و بدین ترتیب زری و نگاه شاعرانه‌اش در نسل های بعدی نیز ادامه می‌یابد. این شاید بیانی از نهادینه شدن تمایز جهان شناسی مردانه و زنانه در جامعه باشد که فمنیسم آن را به نقد می‌کشد.
اما خسرو ـ با آن که نوجوانی کم و سن و سال است ـ هیچ‌گاه این قصه‌ها و شعرها را باور نمی‌کند او از جنسی دیگر است و بی‌آن‌که به زری و تخیلاتش کوچک‌ترین توجهی داشته باشد، می‌کوشد هرچه بیشتر به راه پدر نزدیک‌تر شود. ادای مرداها را درمی‌آورد،‌به شکار می‌رود و همچون آنان زنان ونگرانی‌‌هایشان را سدّ راه موفقیت‌هایش می‌داند و زری در انتهای رمان تصمیم می‌گیرد به دست او تفنگ بدهد و او را با خشم و کینه بزرگ کند اما دوقلوها باید همچنان از همه چیز بی‌خبر بمانند. با قتل یوسف به خانه‌ی مهری می‌روند تا چیزی نفهمند، حال آن‌که خسرو در همه‌جا حاضر است و حتی تصمیم می‌گیرد به دهات برود و قاتل پدر را بیابد (250-248) از همان آغاز رمان نویسنده تفاوت نگاه و اندیشه‌ی زنانه و مردانه را پیش چشم مخاطب می‌آورد.
در جشن عقدکنان دختر حاکم یوسف با دیدن نان سنگک پیشکشی صنف نانواها به یاد فقر و قحطی‌ای می‌افتد که جامعه را دربرگرفته است. یوسف آنقدر به فکر مردم و دردها و رنج‌هایشان است که نمی‌تواند از دیدن هیچ چیز زیبا و غیرمنتظره‌ای شگفت زده شود. او در پس پشت تمام زیبایی‌ها، ظلم‌هایی که به مردم رفته است را می‌بیند . زری اما با نگاهی زنانه و موشکافانه تمام جزئیات را از نظر می‌گذراند. نوشته‌ی “مبارک باد” روی نان را می‌خواند و می‌اندیشد:” در چه تنوری آن را پخته‌اند؟ چانه اش را به چه بزرگی برداشته‌اند؟ چقدر آرد خالص مصرف کرده‌اند؟”(5) و بعد از تمام این‌ها به صرافت می‌افتد که “آن هم به قول یوسف در چه موقعی؟ در موقعی که می‌شد با همین یک نان یک خانوار را یک شب سیر کرد … “(6)
زری اگر در شلوغی و هیجان میهمانی به یاد جامعه و بیدادهای آن می‌افتد و برای گرسنگی مردم متأسف می‌شود به مدد یوسف و غرولندهای زیر لب اوست:” گوساله‌ها، چطور دست میرغضبشان را می‌بوسند! چه نعمتی حرام شده و آن هم در چه موقعی …”(5) البته آن هم برای خانواده‌ای که با همان‌یک نان یک شب گرسنه نمی‌ماندند. گویی زری نمی‌تواند از مرز خانواده و حداکثر خانوار فراتر رود. برای او جامعه مفهومی بیگانه و انتزاعی است. وگرنه زری بیشتر دوست دارد چشم‌هایش را به رنگارنگی اتاق عقد بسپارد و زیبایی‌ها و یادگارهای سنتی آن را زیر و رو کند “خم شد و سفره‌ی قلمکار را کنار زد”(5)
نقش زری نیز از همان صفحه‌ی اول در مقابل یوسف رقم می‌خورد. گویی زری برای این آفریده شده است تا بی‌پروایی‌ها و جسارت‌‌های یوسف را جبران کند و تاوان گستاخی‌های او را ـ در برابر حاکم و قشون خارجی ـ با صبر و شکیبایی خود بپردازد. یوسف حرفش را می‌زند و می‌رود اما زری می‌ماند و می‌اندیشد ” حالا … چطور به آن‌ها که حرف‌های یوسف را شنیده‌اند التماس کنم که شتر دیدی ندیدی …”(6)
بدین سان سووشون نه تنها افقی تازه را در داستان معاصر فارسی می‌گشاید یعنی زاویه دید و ذهنیت زنانه بلکه می‌کوشد تمایز این افق نو را با افق مألوف ومسلط کهن زاویه دید و ذهنیت مردانه بنمایاند.
ب) روایت نقادانه

آنچه که سووشون را سزامند مطالعه‌ی فمنیستی می‌سازد البته تنها به زن بودن قهرمان بازنمی‌گردد. چهره‌نمایی زن ایرانی در این رمان شیوه‌ها و جلوه‌های گوناگونی دارد. پیش از هرچیز باید در این نکته تأمل کرد که زنان سووشون و مخصوصاً زری سیمایی از وضعیت اجتماعی زنان را می‌نمایانند که هرگز در حصار یک محدوده‌ی جغرافیایی ـ شیراز ـ یا مقطع موقت تاریخی نمی‌گنجد. دیگر آن که کار و بار زنان و به طور کلی تعامل جامعه با زنان در سووشون تنها وصف نمی‌شود بلکه روایت می‌کوشد موضعی انتقادی نسبت به آن در پیش گیرد. در جای جای رمان نظام مرد سالار حاکم بر جامعه‌ی ایرانی از زاویه‌های گوناگون مورد هجوم قرار می‌گیرد . این فضای انتقادی مخاطب را کاملاً آماده و هوشیار می‌سازد تا از کنار ساده‌ترین اوصاف یا گفت‌ و گوها نگذرد. پنداری حتی ‌سایه‌ای از حضور زن یا سخنی و اشاره‌ای درباره‌ی آنان، بی چیزی نیست و خواننده را به تأمل دعوت می‌کند.

در سووشون با زنان بسیاری آشنا می‌شویم. عجبا که بیشتر آنان حتی چهره‌ی منفوری چون عزت‌الدولـه ستم کشیده، بی‌پناه، ناکام و فداکار می‌نمایند.11 ما البته بیشتر زری را می‌بینیم که در بخش بلندی از رمان در مجموع زندگی آرام، متعادل و مرفهی دارد اما اولاً خود او پیشینه‌ی اندوهباری داشته و فرجام غم انگیزی می‌یابد. ثانیاً زری مدام با زنان تیره‌روز رویارو می‌شود، زنان بیمار، زنان دیوانه، زنان خوشه‌چین، بیوه‌ای چون عمه خانم، دختر بچگانی که در محله‌ی مردستان می‌بیند، کلفت‌ها، زنان دهاتی و … همه‌جا ردّپایی هست از ظلمی که بر این جنس دوم می‌رود. بیدادی که از ژرفنای نهاد جامعه برمی‌خیزد. بسیاری از این زنان زخم‌خورده‌ی مستقیم مردانند. مردانی که اخلاق و وفا و عدالت انسانی را به یک سوء می‌نهند. عزت الدولـه شوهری هوسباز دارد که کمترین اعتنایی برای شخصیت و موقعیت او قایل نیست. حتی پدر یوسف ـ حاج آقا ـ پیرانه سر به سودابه‌ی هندی دل می‌بازد و دل مادر یوسف را خون می‌کند. فردوس کلفت عزت الدولـه توسط شوهر و پسر عزت الدولـه بی‌عفت و آبستن می‌شود. اما به زور مجبور به سکوتش می‌کنند. آشفتگی خانم فتوحی تا اندازه‌ی زیادی به بی‌اعتنایی‌های برادرش پیوند دارد. از تحقیر زنان توسط مردان و جامعه‌ی مردسالار نشان‌ها هست. خان کاکا هنگامی که از دست خواهرش خشمناک است، می‌گوید: “بی‌خود نگفته‌‌اند که زن‌ها ناقص‌العقلند”(60) همو به خسرو می‌گوید: “می‌خواهم بروم شکار تو را هم می‌برم به حرف زن‌ها گوش نکن همه‌شان ترسو هستند”(61) حتی زری خود را از این احساس تحقیر خالی نمی‌بیند. در صحنه‌ای که یوسف پس از نزاعی طولانی می‌خواهد ماجرا را با مهربانی تمام کند از “درس اول شجاعت” سخن می‌گوید و زری را “گربه‌ی ملوس من” می‌خواند اما “زری اندیشناک گفت: من گربه‌ی ملوس نیستم. به علاوه درس اول را به کسی می‌دهند که هر را از بر نمی داند.”(13)
اما دریغا که این ستم و تحقیر چندان در جامعه نهادینه شده که زنان نیز هم‌پای مردان در اعمال و گسترش آن مساهمت می‌کنند یا دست‌کم آن را چون امری مسلم و بدیهی پذیرا می‌شوند. به یاد می‌آوریم عمه خانم در تعبیر خواب‌های زری می‌گوید :”خواب زن واضح است که چپ است”(239) عزت‌الدولـه که خود از دست مردان جفا کشیده، بی‌رحمی افزون‌تری را به زنان زیردست خود روا می‌دارد. حتی پس از آن همه بیداد بر فردوس، مادرپیرش رامجبور می‌کند به جای او در قضیه‌ی قاچاق اسلحه به زندان برود.
بدین سان دامنه‌ی انتقاد روایت هوشمندانه به خود زنان نیز کشیده می‌شود. در این‌جا باید بر نکته‌ی مهمی انگشت نهاد. اساساً در آثار دانشور زن از دو طبقه‌ی کاملاً متمایز فرودست و اشراف گزین شده است و کمتر به زنان طبقه‌ی متوسط توجهی نشان داده شده است. 12 اما نکته این‌جاست که روایت طبقه‌ی مرفه و سطح بالای زنان همواره با گزنده‌ترین انتقاد‌ها همراه است. بدین سان دانشور موضعی خصمانه نسبت به طبقه‌ای که بدان تعلق دارد، درپیش می‌گیرد. این البته چنان که در فصل دوم اشاره کردیم با روح زمانه نسبت دارد که به شدت تحت تأثیر افکار چپ‌گرایانه بود. دانشور غالباً تصنع و تکبر رفتار زنان اشراف‌منش را به ریشخند می‌گیرد. این جریان البته در رمان‌های جدیدتر او ـ جزیره‌ی سرگردانی و ساربان سرگردان ـ مشهودتر است.
در سووشون البته عزت الدولـه نمونه نماترین کسی است که از این تیپ اجتماعی چهره برمی‌گیرد، این ویژگی حتی در نام او نیز نمایان است که یادآور لقب‌های پر طمطراق قاجاری است. به یاد می‌آوریم که لقب عمه خانم ـ خواهر یوسف ـ نیز قدس السلطنه است (158) هر چند هرگز به این نام خوانده نمی‌شود.
رفتار عزت الدولـه شدیدترین انتقادهای فمنیستی را برمی‌تابد. او به زنان دیگر ـ حتی زری ـ با تحقیری عظیم می‌نگرد و رفتار می‌کند. فصل هشتم به ویژه از این نظر بسیار تأمل برانگیز است با این همه سووشون ـ البته با اشکالی ظریف‌تر ـ حتی زمینه‌ی انتقاد از خود زری را فراهم می‌کند. مثلاً در رفتار زری با کلو ـ‌ پسر چوپان ـ که در فصل دوم از آن سخن گفتیم گونه‌ای ارباب منشی اشراف مآبانه به چشم می‌خورد. کلو او را زن ارباب می‌خواند و به هر روی زری نهایتاً نمی‌تواند با او پیوندی مهر‌آمیز و مادرانه برقرار سازد. همین نکته به گویاترین شیوه از فاصله‌هایی جدی حکایت می‌کند، فاصله‌هایی که حتی میان زری که گذشته‌ای رنج بارداشته با توده‌ی ستم کشیده‌ی جامعه وجود دارد. در صحنه‌ی معناداری هنگامی که طبق‌کش‌ها نان‌ها را در لنگ می‌گذارند و به کمر می‌بندند در پاسخ شگفتی زری که آیا واقعاً این همه احتیاط و هراس لازم است؟ “با درشکه می‌روید. در یک دو قدم راه کسی نان از شما نمی‌قاپد” طبق کش اول می‌‌گوید:”مثل این که خانم اهل این شهر نیستند”
(32) با آن که از قحطی و بی‌نانی مردم حتی از همان صفحه‌ی اول رمان خبر داریم اما گویی فاصله‌هایی زری را از درک عمیق و ملموس آن باز می‌دارد. گویی زری چندان وابسته به خانواده است که نه تنها سودای شهر و جامعه‌ی پیرامونش را ندارد بلکه از گذشته‌ی خویش نیز گسسته است. البته با پیشرفت روایت و رویدادها ذهنیت و روحیه‌ی زری دیگرگون می‌شود و به ویژه در فرجام کتاب زری می‌تواند فاصله‌ها را درنوردد. شاید تا اندازه‌ی زیادی بتوان کلیت روایت را در همین سلوک قهرمان زن از حصار چشم اندازی محدود به خانه و خانواده تا یافتن بصیرتی اجتماعی خلاصه کرد.
خانه و تعلقات خانوادگی همواره ـ و حتی هنوز هم ـ از کانونی ترین مناقشات فمنیستی بوده است. به راستی چگونه می‌توان میان حضور نقش آفرین زن در جامعه و وظایف سنگین مادری ـ همسری که به شدت او را دامن‌گیر خانه و خانواد می‌کند، تعادلی برقرار کرد؟ بنیانی‌ترین کشمکش درونی قهرمان اصلی سووشون همانا این تعارض ناگشودنی است. تعارضی که جامعه بر آن صحه می‌گذارد و یگانه راه‌حل آن را که به شدت بدیهی است این گونه می‌شناساند: خانه‌نشینی و خانه‌داری و تدبیر منزل زنان و سپردن یکباره‌ی امورات جامعه و سیاست مدن به مردان. این سنتی بود که تبدل و تجدیدی در آن متصور نبود. مردان آن را تحکیم می‌کردند و زنان بدان تسلیم می‌شدند. تسلیمی که غالباً حتی با اکراه همراه نبود حتی هیچ امکان و راه حل محتمل دیگری در نهان خانه‌ی ذهن نیز مجال ظهور نمی‌یافت. در این میان وظیفه‌ی مادری مخصوصاً مسأله‌ای بود که زنان را به نهایت انفعال وا می‌داشت. مادری به ویژه در فرهنگ شرقی در هاله‌ای از مه قداست مفهومی بسیار مبهم و غامض داشت. برای زنان امری یکسره پذیرفتنی و حتی واجب و مقدس تلقی می‌شد که مهرورزی و پاسداری فرزندان را فدای مشارکت اجتماعی سازند. آنان به مدد مهر مادری خاموشی و فراموشی در خانه را بر نمایانی ونقش آفرینی در جامعه ترجیح می‌‌دادند. در داستان “مدل” از مجموعه‌ی شهری چون بهشت گفتار زنی را با طنین قاطع تلخش به یاد می‌آوریم: “شجاعت؟ ای خانم وقتی پای اولاد در کاره شجاعت آدم تموم می‌شه … آدم هر کاری می‌کنه برای اولاد می‌کنه خانم.”13 و در جزیره‌ی‌ سرگردانی عشرت ـ شخصیت بدیل زری در آن رمان ـ با تحکم می‌گوید:” ما زن‌ها بدبخت بچه‌ها و مردهایمان هستیم. همین است که هست.”14 حتی مادر یلی چون ملک سهراب که انتظار می‌رود زنی جگرآور باشد هیچ از مسأله‌ی یاغی‌گری پسرش نمی‌فهمد و تنها یک چیز از نظر او فهم‌پذیر است: رابطه‌ی فرزندی (241) درست مانند زری.
زری در فراز و فرود ماجراها هنگامی که می‌خواهد در قلمرو بیرون خانه خودی بنمایاند خود را با مانعی عاطفی رویاروی می‌بیند. وقتی عزت‌الدولـه به گونه‌ای از او می‌خواهد که در ظلم بر مادر فردوس به او یاری برساند زری البته نمی‌پذیرد و شخصیتی یکسره متناقض با عزت‌الدولـه را به نمایش می‌گذارد اما در همین لحظه‌ها ناگهان ـ و البته بی‌سبب ـ به صرافت می‌افتد که صدای بازی بچه‌ها نمی‌آید، نکند عزت‌الدولـه آن‌ها را گروگان گرفته باشد. در حقیقت چالش اصلی زری از این نقطه آغاز می‌شود نه اندکی پیشتر! او که مصمم است بر زنی پیر جفا نورزد هنگامی که خطری کودکانش را تهدید می‌کند در وضعیتی فوق العاده بغرنج قرار می‌گیرد. وضعیتی که مردان هرگز در کانون آن قرار نمی‌گیرند و این درست پاشنه‌ی آشیل زن است. سایه‌ی توهم گروگان‌گیری دوقلوها تصمیم زری را دست‌خوش دیگرگونی قرار می‌دهد:
“با صدای لرزانی از عمه‌خانم پرسید: دیر شد چرا بچه‌ها نیامدند؟ حالا حاضر بود به هرکاری رضا بدهد … اگر بنا بود میان “شجاعت” و “بچه‌ها” یکی را انتخاب کند واضح بود که بچه‌ها را انتخاب می‌کرد.”(177)
تقابل “شجاعت” و “بچه‌ها” بسیار معنادار است. اندکی بعد به صحنه‌‌ی مهمی می‌رسیم. درون زری همچنان از آشوب اندیشه‌ها متلاطم است. ملک سهراب با چادر زنان می‌آید و از درگیری و خون‌ریزی خود سخن می‌‌گوید و کاری بسیار خطرآفرین:”کشتن سروان” اما برای زری به ویژه در این لحظه‌ها این کارها هیچ اهمیت و مفهومی ندارد. در همین وقت ناگهان صدای بچه‌ها را می‌شنود، نفس راحتی می‌کشد و می‌گوید برویم. “بچه‌ها” آشکارا حساسیت نسبت به جنجالی‌ترین حادثه‌های اجتماعی را در او از میان برده‌اند. زری جایی حتی چندان از تعلق به “بچه” به جان می‌آید که می‌خواهد دست به سقط جنین بزند اما سرانجام دلش رضا نمی‌دهد.(130) در نزاع دراز آهنگی که خسرو و یوسف با زری پس از ماجرای سحر می‌کنند باز از این تقابل نشان هست. در این نزاع‌ها دقیقاً رویارویی پدر و پسر ـ مرد با مادر ـ همسر آشکار است. زری در پاسخ خسرو که او را دروغگو می‌خواند ـ زیرا زری به دروغ به او گفته است که سحر مرده و حتی برای او قبر دروغینی ساخته است ـ می‌گوید:”… نمی‌خواهم در یک محیط پر از دعوا و خشونت بار بیایید. می‌خواهم دست کم محیط خانه آرام باشد تا… ” (126) اما سخن او قطع می‌شود توسط یک مرد ـ پسر خردسال خودش. زری پیوسته دل مشغول این کشمکش است که نخستین وطبیعی‌ترین نتیجه‌ی تلاش برای تغییر در جامعه به آشوب کشاندن فضای آرام و تندرست خانه است. اما هراس انسانی و مادرانه‌ای او به ضعف شخصیت و بزدلی تعبیر می‌شود. خسرو بی‌محابا از غرور جوانی بانگ بر مادر می‌زند و نادانسته و ناخواسته سخن‌گوی آوای مسلط مردان جامعه می‌شود:
” … اگر این زن‌ها نبودند و محض خاطر آن‌ها نبود پسرها چه زود می‌توانستند مرد بشوند … زن‌ها هی می‌ترسند و ما مردها را هم می‌ترسانند. یا بچه خوابیده یا خانم‌ها می‌ترسند … چقدر این زن‌ها ترسو و دروغگو هستند. فقط بلدند گور بکنند و دفن کنند و بعد گریه کنند.”(122)
شاید در این‌جا تلویح ظریفی باشد که این نگاه هر چند نگاهی جا افتاده و رایج است نگاهی است کودکانه. طرفه این که خسرو نیز دقیقاً مادر را پای بند خود می‌شمارد در حالی که حقیقت شاید کاملاً وارونه باشد. زری در پاسخ پسر به گذشته‌ی خود اشاره می‌کند، زمانی که در موقعیت خسرو بود:
“بله عزیزم به عقیده‌ی تو و پدرت و استادت من ترسو هستم،‌بی‌‌عرضه هستم، نرم هستم، من همه‌اش می‌ترسم بلایی سر یکی از شماها بیاید … طاقتش را ندارم. اما من هم … دختر که بودم من هم برای خودم شجاعت داشتم.”(129)
اما همواره این سوی قضیه مغفول می‌ماند. زن هنگام که سخن از تحولات اجتماعی می‌رود نماد پای بست خانواده می‌شود که در نقش همسر و مادر مانعی عاطفی برای سلوک مردان به شمار می‌رود اما کسی به این حقیقت اعتنایی نمی‌کند که خانواده با تعریفی که جامعه از آن به دست می‌دهد حصاری است که عبور از آن برای زن ممکن نیست. زری وقتی در همین گیرودار بالاخره پس از کلی واهمه، ماجرای گوشواره‌ی زمرد را به یوسف می‌گوید بر این نکته انگشت می‌نهد:”همان شب می‌خواستم قضیه‌ی گوشواره را به تو بگویم اما تو چنان خشمگین بودی که نخواستم خشمگین‌ترت کنم. همیشه همین‌طور است … برای حفظ آرامش خانواده …”(127)

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

زری به درستی تأکید می‌کند که اگر برای مردان دست‌یابی به تشخص انسانی تنها در گرو کشمکش‌های اجتماعی است البته با رها کردن خانواده آن هم با اعتماد و اطمینان به زنان، برای زنان این مسأله در گرو فروپاشی مطلق خانواده است. زری از سر خشم ـ و البته با صداقت ـ به یوسف که او را ترسو می‌داند و منفعل، می‌گوید:
“اگر بخواهم ایستادگی کنم اول از همه باید جلو تو بایستم و آن وقت چه جنگ اعصابی راه می‌افتد. می‌خواهی باز هم حرف راست بشنوی؟ … پس بشنو تو شجاعت مرا از من گرفته‌ای … آن قدر با تو مدارا کرده‌ام که دیگر مدارا عادتم شده”(129)
البته این آوای اعتراض دمی نمی‌پاید و با “فریاد خشمگین” یوسف مجبور است که باز “مدارا” در پیش گیرد و برای “آرامش خانواده” کوتاه بیاید زیرا در دل می‌اندیشد “اگر کمی دیگر کشش بدهم یک دعوای درست و حسابی در پیش خواهیم داشت”(130) مهری دوست زری که در دوران بی تعلقی مدرسه با یکدیگر شجاعتی نشان داده بودند نیز در حصار خانه‌ی شوهر است و دیگر حتی چندان مجال دیدار یکدیگر را ندارند. “مهری خودش حاضر است اگر محسن‌خان اجازه بدهد. شوهرهایشان با هم نمی‌ساختند و گرنه او و مهری چه هم‌دیگر را می‌دیدند چه نمی‌دیدند همان دوستانی بودند که بودند”(241) تمام مناسبات زن به ویژه پس از ازدواج مهار و دیگرگون می‌شود. جامعه‌ی مردسالار، غایت کمال انسانی زن را در مادری می‌‌بیند و بس. زن به واسطه‌ی زادن فرزند ارج نهاده می‌شود و فراتر از آن زن خود زادن و پروردن فرزند را والاترین و یگانه‌ترین وظیفه و آرمان خویش می‌شمارد. در نزاع پیش گفته‌ی زری با یوسف ـ و خسرو ـ سرانجام یوسف هنگامی آرام می‌گیرد و از در دوستی و مهر وارد می‌شود که می‌فهمد همسرش آبستن است. در یک صحنه‌ی تأمل برانگیز دیگر زری را می‌بینیم که جلوی اتاق مذاکره‌ی مردان ـ یوسف، ملک سهراب و فتوحی و.‌.. گوش ایستاده است. او در آستانه‌ی دری است که به آن راهی ندارد.15 زری می‌خواهد اندکی از هنجارها بگریزد و پا از دایره‌ی مسائل خانواده به حریم مسائل اجتماعی بنهد. مردان درباره‌ی مسائل مهم و البته مخاطره‌آمیزی سخن می‌گویند. این‌جا هم دقیقاً قید زنی چون او که موقعیتی ویژه دارد و حتی مجال آن را یافته تا نزدیک انجمن سری مردانی برسد که آهنگ دیگرگون ساختن جامعه را دارند، چیزی نیست مگر بچه. در این لحظه راوی پنداری به درون زری راه می‌یابد:
“واقعا با شکم پر و سه تا بچه‌ی چشم انتظار چه کاری از او بر می‌آید که به گوش بایستد یا نایستد؟ هنوز یک ساعت نگذشته، دلش شور بچه‌ها را می‌زد که نکند از مادیان پرت شده باشند. نکند در این روز پر آفتاب گرمازده شوند. هرچند می‌دانست کوچه باغ‌های مسجد وردی پر از سایه است.”(192)

دسته بندی : پایان نامه ها

پاسخ دهید